داستان ((همه برای یکی))

Smile y face

داستان

((همه برای یکی))

تازه متولد شده بود،پدرو مادرش شاد و خوشحال به او می نگریستند.همه جا بی نهایت سرسبز و زیبا بود.

از آواز دل انگیز پرنده ها، صدای گوش نواز چشمه، گل های رنگارنگ و عطر لطیف و روح بخش شان، بهشتی برپا شده بود.

شاخک به دنیایی که منتظرش بود،لبخند زد.

چند روز بعد ازتولدش،در حالیکه باغرور به برگ های سبزوکوچکش می نگریست، صدایی شنید که هیچ تناسبی با دنیای او نداشت.

چندمرد باتبرهایی در دست،به سمت آنها می آمدند. شاخک نمی دانست چه خواهد شد،اما می ترسید.

ساکنان بهشت شاخک، همه ترسان و هراسان به سویی می گریختند. اما او وخانواده اش پایی برای فرار نداشتند.پدرش خم شد و برگ هایش را روی شاخک گرفت،تا آسیبی به او نرسد.

دیگرچیزی دیده نمی شد، فقط صدایی گوش خراش،بر پایه های زندگی شاخک فرود می آمد.

لبخندپدرش بوی تلخ جدایی داشت،پدر آرام بر زمین افتاد.

شاخک نگاهی به اطرافش انداخت،انگار تمام درختان به خوابی عمیق فرو رفته بودند.

پسرکی جلوآمد وبه پدرش گفت: (بابا این مال من باشه؟باخودم بیارم خونه؟) پدرش بالبخندی پذیرفت. کودک،آرام شاخک را از زمین بیرون کشید ودر آغوش گرفت.

شاخک شاهد تمام مراحل نابودی خانواده اش بود، پسرک همه جا درکنار پدرش حضور داشت وشاخک را نوازش می کرد. پدر کودک از تکه های وجود خانواده ی شاخک، یک میز و چند صندلی ساخت.

شاخک در خانه ای زندگی می کرد که به هر جا می نگریست،به یاد مادرش می افتاد و آخرین لبخند جانسوز پدرش.

/ 0 نظر / 6 بازدید