داستانک

داستانک

(نگاه خدا)

هر روز به مسجد می رفت، و سه ساعت در آنجا، با خدا خلوت می کرد. دلش را

در چشمه ی بیکران محبت خدا، صفا می داد، تا در کوران سیاهی زمینی ها، تیره و

کدر نشود. اما آن روز، کارهای بیشتری داشت و زمان کمتری. تصمیم گرفت

زمان کمتری در مسجد بماند. وقتی از مسجد خارج شد، هر چه به اطراف نگریست،

اثری از کفش هایش نیافت.وقتی مطمئن شد،که کفشی در کار نیست،لبخندی

زد، و به مسجد بازگشت. او می دانست، که خدا، کفش هایش را پنهان کرده است.

Smile y face

/ 1 نظر / 5 بازدید
نمايشگاه هاست www.hostexhibition.com

با سلام به شما دوست عزيز : از سايت من ديدن کنيد براي شما يک پيشنهاد خوب دارم تبديل و بلاگ شما به سايت دائمي هاستينگ رايگان هديه ما به شما با من در تماس باشين يا هو اي دي host_iran هاست,هاست رايگان,هاستينگ,فروش هاست,خريد هاست,سرور مجازي,وي پي اس با تشکر[گل] [گل]