داستانک

 

 

                                                      داستانک

                                   

****(( رویای صادقانه ))****

همه جا زیبا و دگرگون شده بود; خانه،کوچه،محله...همه زیبا و تمیز بودند، و مردم شاد و مهربان. حتی همسایه ای که تا دیروز تمام حرفهایش فحش و ناسزا بود، با لبخند به او می نگریست،و عجیب مودب و متین شده بود. گویی که باران زده و تمام پلیدی ها را از شهر و دیار و دل مردمانش، زدوده است. بچه هایی که تا دیروز،سر چهار راه گل می فروختند، امروز در حال بازی و کودکی بودند. همه چیز بی نهایت زیبا و رویایی بود; نه گناهی...نه دردی...نه فقری..... غرق در زیبایی شده بود،که ناگهان، گردباد زمان، وزید و همه چیز را با خود برد.... او به عقب بازگشته بود،و همه چیز مثل قبل شده بود;سیاه و سخت... از این حادثه،سخت به گریه افتاد... دستی بر شانه اش نشست،به عقب نگاه کرد... آقا بود... فرمودند: می دانم خیلی سخت است،اما....، تو دلت ظهور می خواهد.... و ظهور هم، سربازهایش را....

Smile y face

/ 0 نظر / 15 بازدید