داستانک

Smile y face

(علی لای لای)۲

پدرت به خیمه آمده،

و می بینی که تنها شده،

بی یاور و غریب...

او می گوید:

هل من ناصر ینصرنی ؟!

و تو می گریی...

تو کودکی شش ماهه نیستی...

تو برای پدرت ، سربازی...

/ 0 نظر / 10 بازدید