شعر

Smile y face

((آخرین پناه))

تو نیستی،

زمین سیاه،دلم سیاه،زمان سیاه،

به باتلاق آرزو،

دل اسیر، شد تباه.

نگاه می کنم، به تو،

به قلب خسته ی خودم،

به دستهای یخ زده،

به کوههای سخت آه.

شکسته ام ، ز زندگی،

که بسته بال خسته ام،

تو مانده ای ،برای من،

تویی، تو آخرین پناه.

کدام سال ،کدام روز ؟؟

کدام لحظه می شوی،

برای زندگی ،نفس ،

برای ما، تو تکیه گاه؟؟

ز چشم ، چشمه ی زمان،

ز روح خسته ی ،جهان،

ز قاب های آسمان،

روانه اشک ،گاه گاه.

Smile y face

دوباره غول کودکی ،

شده به پا، به سایه ها،

زده به گوش زندگی،

صدای تلخ ، قاه قاه .

تمام آسمان ، شب و،

سکوت شد، به تیرگی،

نمانده یاد هیچ کس،

صدای خنده های ماه.

ز باغبان و باغ گل،

ز رودهای جاری اش،

به جاده ، مانده ، کودکی،

بدون کودکی ، به راه.

تو را به اشک آسمان،

تو را به آه مادران،

تو را قسم به غربتی ،

که مانده جا ، ز بغض چاه.

بیا سپیده ام ، بیا،

بهار جاودانه ام ،بیا،

قسم به آیه های عشق،

قسم به پاره های آه،

مرا ببر ، به یک نگاه.

/ 1 نظر / 8 بازدید