داستانک((سهم))

داستانک((سهم))

مشتش را باز نمی کرد،هر چه اصرار کردم بی فایده بود،

می دانستم چیزی در دستش است،که می خواهد،تنها برای خودش باشد.

با همه تلاشی که کرد،سرانجام ،

آبنبات از گرمای دستش آب شد،

و از لای مشتش بیرون آمد.

Smile y face

/ 2 نظر / 14 بازدید
یاس سفید 1385

سلام دوست عزیزم. وبلاگ خیلی قشنگی داری. امیدوارم همیشه موفق باشی. یاس سفید 1385