شعر((مهتاب سبز))

Smile y face

((مهتاب سبز))

چه کسی گفت که تاب آوردم،در غم دوری تو؟

ونگاهم بی تو،روشن و شاداب است؟

چه کسی گفت که خورشید ندید،

چشم مرا در غروب،پر باران غم بنشسته؟

چه کسی گفت نبودم دمی،همدم مهتاب و ابر،

شب همه شب،تابه صبح،دیده ی من خواب بود،

واحت و ساکت نشست،روزن چشمم ببست،

دست مرا،هر دو دست، روی زمین جای بود؟

گفته و خواهندگفت،لیک تو خود گفته ای،

پاسخ چشم مرا، مانده به راه،کنج در،آن در بی ادعا.

منتظرم همچنان،تا که شوم سبز، من .

رنگ خودت عین تو،ساکت و پر رمز، من.

همهمه ای پرشتاب،روی شب فکر من،

خسته زده رنگ غم،روی ،در، چشم من.

قلب پر از درد را،راه کجا باز هست؟

تشنه ی بی صبر را،آب سراب است و بس.

من نزده ام هنوز،آن رگ امید راه،

مانده هنوز منتظر،منتظر یک نگاه.

میان ما فاصله،قلب سیاه من است،

کاش که نوری سپید،راه شب تار بست.

هر مژه از چشم من،سفت غبار رهت،

راه زمن تا به تو،راه پر از خاطره است،

خاطره از اشک شب،خاطره از درد وتب،

خاطره از غربتم،خاطره از آه لب.

گر که تو خود بگذری،ز جاده ی خیالم،

جز آرزوی تو را،در آن نیاورده ام.

بیا و دعوتم کن،به سرزمین سبزت،

شوم به رنگ همه،شاپرکهای غربت.

***عیدمبعث مبارک***

/ 0 نظر / 14 بازدید