داستانک((حضور))

Smile y face

داستانک

((حضور))

تمام طول شب،غرق در مناجات و شور بود،

شوری عارفانه.

صبح هم که شد،لبخند بر لب داشت و در دلش غوغایی بود.

می ترسید از این همه هیجان،

قلبش،بالهایش را گشوده و پر زده و برود....

و او بماند، با یک حسرت.....

Smile y face

برای رسیدن لحظه ی دیدار، از ثانیه ها جلو می زد و

نفسش حبس شده بود...

ناگهان همه بلند شدند و صلوات فرستادند...

و لحظه ی وصال ، خورشید بالا آمد...

جمعه بود و... نماز جمعه ...

و یک امام...

که صاحب الزمان عجل الله تعالی بود.

/ 1 نظر / 14 بازدید
سامان

سلام وبلاگ بسیار زیبایی دارید ?? ????