داستانک((فاصله))

(( فاصله ))

آرزوی بزرگی در دل داشت، تمام شب را به دعا و مناجات گذراند...

دلش خیلی گرفته بود، بغض های کهنه و قدیمی اش شکفته بودند...

سجاده اش خیس خیس بود....

روز بعد، تلفن به صدا درآمد; گوشی را برداشت...

صدایی ملکوتی به او سلام کرد....

نفسش در سینه حبس شده بود، و توان پاسخ نداشت...

صدا گفت: من مهدی فاطمه (عجل الله تعالی)هستم،

میهمان نمی خواهید؟....

Smile y face

/ 0 نظر / 25 بازدید