شعر((سایه های سایه))

Smile y face

((سایه های سایه))

برگ ها می ریزند،

کوچه ای غم دارد،

غنچه ای پژمرده،

قاصدک می بارد.

سایه ها تاریک اند،

واژه ها بی پایان،

کودکی می گرید،

پابه پای باران.

حادثه نزدیک است،

موج طوفان برپا،

چهره ها تاریک اند،

زیر نور فردا.

عمر شب کوتاه است،

با سلام خورشید،

با غروب مهتاب،

صبح تازه خندید.

گریه ای شد خاموش،

آفتاب می تابید،

بعد شب بیداری،

مادری می خوابید.

واژه هایی آمد،

بعد رفتن هایی،

نقش های چهره،

پرشد از غوغایی.

Smile y face

کوچه های این شهر،

پر ز راز مرداب،

می شدن تنهاتر،

زیر کابوس خواب.

من چراغ شب را،

با خودم می بردم،

هر قدم تنهاتر،

در خودم می مردم.

کوله بار خالی،

حادثه را می خواند،

هر کسی تنها بود،

پشت در جا می ماند.

این همه تاریکی،

کاش شب اینجا بود،

زیر نور سردش،

رنگ ناپیدا بود.

از خودم می ترسم،

بعد خود بودن ها،

خود نبودم،شاید،

من نبودم تنها.

واژه هایم گم شد،

بعد سایه با مرگ،

باز هم می بینم،

ریزش سرد برگ.

/ 0 نظر / 13 بازدید